بستن
تبلیغات در نی نی وبلاگ
هلیا آوای زندگی
هلیا آوای زندگی

ضربان قلب مامانی
درباره وبلاگ

موضوعات

آخرين نوشته ها

پيوند ها

آرشيو مطالب

صفحات وبلاگ

آمار وبلاگ




دخملم دوست داشتني تر شده

اين روزها خيلي دوست داشتني و شيطون شدي ديروز براي اولين بار كلمه دتش رو

 

 گفتي لامپو خاموش كردي باذوق داد زدي گفتي دتش

 

اين روزها بوس با صدا رو ياد گرفتي عروسكاتو ماشيناتو بوس مي كني

 ولي ماماني رو نه وقتي بهت اسرار

مي كنم كه منو بوس كن يه گاز محكمي مي گيري كه از صدام مي ترسي و بعد شروع

 مي كني به خنديدن اي ناقلا

صداي اذان و كه مي شنوي سينه مزني و موقعه اي كه

 تلويزيون نمازو نشون ميده

 

 دستمال سفيدتو بر ميداي پهن مي كني و سجده مي كني

 



موضوع :

دوشنبه 22 اسفند 1390 توسط مامان هلیا



بريدن طناب دار

داستان از اينجا شروع شدكه دختر همسايه زنگ زد گفت واسه هليا دلم تنگ شده مي خوام بيام

ببينمش

 چند دقيقه از امدنش نگذشته بود كه صداي فريادي به گوشم رسيد صدا از تو بلوك بودچادرم را رو سرم

انداختم پله ها رو سه در ميان رفتم به پايين كه رسيدم زن همسايه ميزد تو سرش و مي گفت شوهرم

خودشو دار زده

 همسايه روبرويي هم هواي داد و بيداد اومد پايين به گمان اينكه شوهرش داره خودشو دار ميزنه رفتيم

كه نجاتش بديم رفتم داخل ديدم تو اشپز خانه خودشو دار زده با كمك همسايه اومديم بگيرمش كه طناب

از گردنش باز كنه دستم كه به تنش خورد نا خدا گاه دستم كشيده شد تنش خيلي سرد بود حالم

خيلي بد شد به فكر اينكه شايد حالش بد شده باشه همسايه اونو بغل گرفت من طناب را از بالا بريدم

بعد اونو خوابوند روي زمين طناب از گردنش جدا كرد ولي انگار تموم كرده بود همسايه ها تو راه پله جمع

شده بودند من در حالي كه چاقوي بزرگي دستم بود  مي لرزيدم و گريه مي كردم و مي گفتم تموم كرده

همسايه ها منو نگاه مي كردند تعجب كرده بودند كه چه اتفاقي افتاده چاقو رو انداختم  و رفتم بالا هليا

بغل دختر همسايه بوداون صحنه رو مي ديد بردمش خونه ولي گريه مي كرد لباساشو بهم مي داد و

اشاره مي كرد كه بريم بيرون دخترك كنجكاو ، بيرون كه بردمش همه جيغ مي كشيدندو گريه مي كردند

هليا اشاره مي كرد كه چي شده ولي طاقت نداشتم كه هليا اين صحنه ها رو ببينه اومدم خونه  بعد

همسايه ها مي گفتن كه زن همسايه صبح ميره بيرون بعد از ظهر كه بر مي گرده چنين صحنه اي رو 

مي بينه اگه من مي دونستم هيچ وقت حاضر نمي شدم شاهد اين صحنه باشم صحنه خيلي بدي بود

انشاءالله هيچ وقت واسه هيچ كس تكرار نشه

سه روز بعد

امروز تو مراسم شنيدم  علت وقوع حادثه رو پزشك قانوني جنون اني زده



موضوع :

دوشنبه 22 اسفند 1390 توسط مامان هلیا



دمپايي هاي ماماني

امروز حسابي راحت بودم تمام كارامو انجام مي دادم  بدون اينكه نق بزني اخه

 امروز برنامت اين بود كه بتوني دمپايي هاي ماماني رو پات كني اخر بعد از كلي

 تلاش موفق شدي بعد خودتو جلو اينه رسوندي كلي ذوق مي كردي و مي خنديدي  الهي من

قربون اون پاهاي كوچولوت برم

 

 

 



موضوع :

سه شنبه 25 بهمن 1390 توسط مامان هلیا



ساده لباس بپوش، ساده راه برو

اما در برخورد با دیگران ساده نباش

زیرا سادگی ات رانشانه میگیرند

برای درهم شکستن غرورت . . .

.

.

.

همیشه

انسانها را از روی طعم انتخاب کن

نه از روی رنگ . . .



موضوع : ساده نباش

شنبه 29 بهمن 1390 توسط مامان هلیا



 

هر وقت در فریب دادن کسی موفق شدی

 

 به این فکر نباش که اون چقدر احمق بوده

 

به این فکر کن که اون چقدر به تواعتماد داشته . .



موضوع :

جمعه 21 بهمن 1390 توسط مامان هلیا



 

 

همیشه یادمون باشه که نگفته ها رو میتونیم بگیم

اما گفته ها رو نمى تونیم پس بگیریم . . .



موضوع :

يکشنبه 30 بهمن 1390 توسط مامان هلیا



 حس كودكانه 

کوچيک تر که بودم فکر مي کردم بارون اشک خداست ولي مگه خدا

 هم گريه مي کنه چرا بايد دل خدابگيره!!!! دوست داشتم زير بارون قدم بزنم

 تا بوي خدا رو حس کنم اشک خدا را تو يه کاسه جمع کنم

  تا هر وقت دلم گرفت کمي بنوش تا پاک و آسماني شوم!

 آسمان که خاکستري مي شد دل منم ابري مي شد

حس ميکرم که آدما دل خدا رو شکستند

 و يا از ياد خدا غافل شدند همه مي گفتند باران رحمت خداست

ولي حس کودکانه من مي گفت خدا دلش از دست آدما گرفته

 



موضوع : حس كودكانه

جمعه 21 بهمن 1390 توسط مامان هلیا



هيچ گاه مرداب نباش

 

اگر نمی توانی اقیانوس باشی، دریا باش، اگر نه رودخانه باش واگر نمی نتوانی رودخانه باشی

 نهریكوچك باش، اما هیچ گاه مرداب نباش.نهری باش جاری، زلال و مهربان و با جوشش زیبایت

 زندگی را به همه هدیه كن چون وقتی حركت میكنی هم زنده ای و هم به دیگران زندگی می دهی 

 سبزه های كنار نهر را دیده ای چه زیبا چشم رانوازش می دهند و ماورای پروانه های لطیف و

 زیبا هستند، این ها به خاطر سخاوت و مهربانی نهر كوچك اما جاری است، پس تو هم با الهام از

 این رود كوچك جاری شو و بدان خدا در همه حال با توست.



موضوع : هيچ گاه مرداب نباش

جمعه 21 بهمن 1390 توسط مامان هلیا



دروغ

روزی دروغ به حقیقت گفت : میل داری با هم به دریا برویم و شنا کنیم ، حقیقت

ساده لوح پذیرفت و گول خورد . آن دو با هم به کنار ساحل رفتند ، وقتی به

ساحل رسیدند حقیقت لباسهایش را در آورد . دروغ حیله گر لباسهای او را

پوشید و رفت . از آن روز همیشه حقیقت عریان و زشت است ، اما دروغ در لباس

حقیقت با ظاهری آراسته نمایان می شود

دروغ گفته ام



موضوع :

يکشنبه 16 بهمن 1390 توسط مامان هلیا



توی جاده ای که انتهاش معلوم نیست

 

پیاده یا سواره بودنت فرقی نمی کنه

 

 اما اگه همراهی داشته باشی که تنهات نذاره

 

بی انتها بودن جاده برات آرزو میشه ......



موضوع :

يکشنبه 16 بهمن 1390 توسط مامان هلیا



پول

آموخته ام که با پول میتوان خانه خرید ولی آشیانه نه،

رختخواب خرید ولی خواب نه

ساعت خرید ولی زمان نه

میتوان مقام خرید ولی احترام نه

میتوان کتاب خرید ولی دانش نه

دارو خرید ولی سلامتی نه

خانه خرید ولی زندگی نه

و بالاخره

میتوان قلب خرید ولی عشق نه



موضوع :

جمعه 14 بهمن 1390 توسط مامان هلیا



اتل متل یه مورچه…..

اتل متل یه مورچه

رفت تا به  دریا رسید

کنار ساحل ایستاد

آب های دریا را دید

مورچه  یه برگ درخت

تو آب دید و روش نشست

برگ درخت تو دریا

مثل یه قایق می گشت

یه فیل اومد تماشا

کنار ساحل ایستاد

پاش لغزید و شلپّی

تو آب دریا افتاد

فیله تو آب دریا

شنا کرد و شنا کرد

مورچه از روی اون برگ

فیله  را خوب نگا کرد

برگ درخت رفت و رفت

تا که به  ساحل رسید

مورچه از روی اون برگ

به سوی ساحل دوید

از آب دریا دور شد

رفت و به لونه ش رسید

تو رختخواب نرمش

دراز کشید و خوابید

مورچه ی شیطون بلا

خوابهای خیلی خوب دید

منم میرم به دریا

تو یه  قایق می شینم

روی دریا می گردم

دریا را خوب می بینم

 

 



موضوع :

دوشنبه 10 بهمن 1390 توسط مامان هلیا



ضامن اهو

کاش من یک بچه آهو می شدم
می دویدم روز و شب در دشتها
توی کوه و دشت و صحرا روز و شب
می دویدم تا که می دیدم تو را

کاش روزی می نشستی پیش من
می کشیدی دست خود را بر سرم
شاد می کردی مرا با خنده ات

چونکه روزی مادر م می گفت تو
دوست با یک بچه آهو بوده ای
خوش به حال بچه آهویی که تو
توی صحرا ضامن او بوده ای

پس بیا من بچه آهو می شوم
بچه آهویی که تنها مانده است
بچه آهویی که تنها و غریب
در میان دشت و صحرا مانده است

روز و شب در انتظارم پس بیا
دوست شو با من مرا هم ناز کن
بند غم را از دو پای کوچکم
با دو دست مهربانت باز کن

 


موضوع :

دوشنبه 10 بهمن 1390 توسط مامان هلیا



مبارکه مبارک هلیا خانم دخمل بابایی

امروز  بلاخره صدام زدی ماما چقدر دیر ،فکر کنم دیگه رو دروایستی موندی طوری نیست مامانی اینم مثل

باقیه کارهایی که میکنی اینکه شیر می خوری و میری تو دل بابا می خوابی ،اینکه موقعه ای که سیری اصلا

نمیگی مامانی دارم یا نه ،اینکه بابایی رو بوس میکنی ومنو میای میزنی و ...................

مامانی خیلی شیرینو دوست داشتنی شدی روزی هزار بار می خوام بخورمت ولی بابایی نمی زاره ،کاش

میشد دوباره بخورمت بری تو دلم فقط مال خودم باشی

 امروز با هم رفتیم بیرون یه کلاغ غار غار میکرد تو هم اشاره میکردی به کلاغه و میگفتی دار دار دار خیلی

دوست دارم عاشقتم مامانی

niniweblog.com

 



موضوع :

دوشنبه 12 دی 1390 توسط مامان هلیا



زندگی اینجاست

دخترم اول دنياست بخند

دخترم زندگي اينجاست بخند

دست خطي كه مرا عاشق كرد

شوخي كاغذي ماست بخند

دخترم خام نشي گريه كني

كل دنيا يه سراب است بخند

آن خدايي كه بزرگش خواندي

بخدا مثل تو زيباست بخند

niniweblog.com



موضوع :

دوشنبه 5 دی 1390 توسط مامان هلیا



زندگی

زندگي ... انتظار و هوس و ديدن و ناديدن نيست

زندگي چون گل سرخي ست ... پر از خار و پر از برگ و پر از عطر لطيف

يادمان باشد اگر گل چيديم ...

عطر و برگ و گل و خار

هر سه همسايه ديوار به ديوار همند





موضوع :

دوشنبه 5 دی 1390 توسط مامان هلیا



امید مامانی

امشب مشغوله شام درست کردن بودم یک دفعه دیدم داری می خوری زمین تا

اومدم بگیرمت از سر محکم

 خوردی زمین خیلی ترسیده بودم تو بغلت گرفتم و ارومت کردم بعد

دیدم

از بینیت خون میا دست و پامو گم

 کردم حالم خیلی بد شد به ننی تلفن زدم جریانو بهش گفتم گفت نمی دونم

خطرناک یا نه همون لحظه

صدای دایی علیرضا به گوشم رسید که می گفت نترس طوری نیست نفسم

اومد بالا  ولی مامانی امشب

 خیلی حالم بده ببخش که مواظبت نبودم یه لحظه ازت غافل شدم 

خدایا ازت می خوام که هلیا رو از بلاهای اسمونی  و زمینی دور کنی و نزاری

هیچ اسیبی بهش برسه خدایا هوای تنها امیدمو داشته باش



موضوع :

شنبه 3 دی 1390 توسط مامان هلیا



چه خبر از هلیا

سلام هلیا جون

این روزها اسمتو یاد گرفتی میگم اسمت چیه ؟سه چهار دفعه پشت

 سر هم می گی هِیلا قسمت اخرشو خیلی محکمو بلند میگی

 

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

 

 

دالی بازی رو یاد گرفتی خیلی قشنگ می گی دا

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

اینم بگم که هنوز مامانی نمیگی ابرومو بردی ای پدر صلواتی معلومه

 که منو اصلاً دوست نداری ولی اینو بدون که من اندازه یه دنیا نه

بیشتر دوستت دارم

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

مامانی یه دفعه خسته نشی ها هنوز همون دو تا دندونو داری منتظر چی

 هستی زود باش دیگه دخمل مامانی

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

غذا هم هنوز خوب نمی خوری خیلی لاغر شدی خیلی  خیلی نگرانتم مامانی

 

 

 تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

 

موقعه ای که از خواب بلند می شی کتابتو بر می داری و دنبال خودکارت

میگردی همیشه خودکارت

دستته ولی من نگرانم یه دفعه نیوفتی تو چشت بره اگه ازت بگیرم یه جیغ

محکمی می کشی در

گوشامو می گیرمو  د به فرار  همه میگن دخترت نویسنده میشه اخه دیروزم

که رفتیم بیرون خودکارت

دستت بود کلی بهت خندیدن حقت بود دلم خنک شد ای بلا

 

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

 



موضوع :

چهارشنبه 30 آذر 1390 توسط مامان هلیا



عکسهای هلیا

ال

 

 

 ذ

 

 

ب

 

 

 

 ئ

 

 

 ي

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 ي

 

 

 

 

 



موضوع :

دوشنبه 5 دی 1390 توسط مامان هلیا



اقتصاد در زمان هلیا

 

 گوشت کیلویی ١٤٠٠٠ تومان

 

 

 

 سکه بهار آزادی ٥٨٠٠٠٠ تومان

 

 jj

 

 

 

 

 

 

 

 uu

 

 

 

 rtt

 ایرانسل ٥٠٠٠ تومان

 

 

همراه اول 

٣٥٠٠٠ تومان  انتخاب شماره با خودمونه

 

مبدل دیجیتالی تلویزونم تازه دارن تبلیغ می کنن الان تلویزیون ٧ کانال داره با نسب مبدل  کانالها بیشتر با

 کیفیت بهتر

شاید علم تا اون موقعه اون قدر پیشرفت کنه که خیلی تعجب کنی و دلت به حال ما بسوزه 

 

 

 

 

 



موضوع :

دوشنبه 5 دی 1390 توسط مامان هلیا



السلام عليك يا علي اصغر حسين

مراسم شير خواران حضرت علي اصغر و حضور تو در جمع پاكان درگاه حسين

 ومن لبريز گرماي نفس معصوميتي چون تمام فرشته هاي تازه رسيده از

بارگاهش

هنوز بوي ناب بهشت مي دهي ،هنوز گودي بالاي لبانت گواه فشار دست ان

فرشته اند

 وهنوز لبخند خوابهاي زيبايت گواهند كه تو تا قبل از اين مهمان كدام وادي

بودي

 ساعت 5/9 با بابا   و نني راهي مراسم شديم حال عجيبي بود

چشماي گريون..............حال پريشون......و تنها يك خواسته سلامتي تمام

اميدان زندگي وتو كه تمام ارزوهاي مادري 

 عزيزكم اميدوارم  سربندي كه بسر داري بشود سر چراغ زندگيت.بيايد روزي

كه تو دريابي نينوا را ،حسين را، زينب و عباس را.ودريا دريا معرفتي كه در خون

 غلطيد.و بشناسي غربت شام غريبان را.و درك كني حقيقت ان جمله كه

 ميگفت:اگر دين نداريد لااقل ازاده باشيد

 باشد تا عهد بين من و معبودم......باشد تا سال بعد

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 



موضوع :

دوشنبه 5 دی 1390 توسط مامان هلیا



 



موضوع :

چهارشنبه 11 آبان 1390 توسط مامان هلیا



روز تولد

تولد تولد تولدت مبارك

صبح بلند شدم خواب بودي مثل يه فرشته با لذت نگات ميكردم به ياد پارسال اين

 موقعه كه كجا بوديم لحظه شماري ميكردم تا ساعت 5/9 لحظه به دنيا اومدنت ساعت

9 بيدار شدي  من و نني تولدت رو بهت تبريك گفتيمكلي بوسيديمت

بهت نگاه ميكردم تو فكر فرو رفته بودم كه چه زود بزرگ شدي بااينكه تجربه نداشتم

خيلي سختي كشيدم  تا بچه داري رو ياد گرفتم ولي الان ميگم چه زود بزرگ شدي 

هيچي از سختي ها يادم نيست واست آرزو ميكنم هميشه شاد سلامت  و سر حال

 باشي دختر مخمل من

امروز بعدظهر خونه نني تولدت رو جشن گرفتيم عروسك من

مثل عروسك شده بودي خيلي بهت خوش گذشت از اول تا آخر با

 پوريا

پسر خاله مي رقصيدي

 

 



موضوع :

سه شنبه 3 آبان 1390 توسط مامان هلیا



اين روزها تصميم گرفته بوديم واسه تولدت بريم مشهد پيش امام رضا

خيلي دوست داشتم ساعت 5/9 روز تولدت روبرو پنجره فولاد باشيم

همون جايي كه موقعه تولدت مجسم

 كردم و تو رو سپردم به امام رضا

حتي پول جور شد بابايي رفت كه بليط قطار بگيره قبل از اون بايد

 مرخصي ميگرفت آخه بابايي خيلي مطمئن

 بود ميتونه مرخصي بگيره

 ولي..............................................................

خيلي حالم گرفته شد



موضوع :

چهارشنبه 11 آبان 1390 توسط مامان هلیا



سلام به دخمل كوچولوم

اين روزها هر وقت غذا بهت ميدم اودو اودو مي كني و زيرقاشق ميزني

 شوتش  ميكني اون طرف

دخمل نازم غذا بخور تا تپل بشي اين كارا چيه ميكني ها



موضوع :

پنجشنبه 7 مهر 1390 توسط مامان هلیا



ماماني مبارك الهي من قربون اون پاهاي كوچلوت بشم

امروز ماماني هشت قدم زدي همه رو غافلگير كردي

 

يه چيز ديگه امروز خوابيده بودي يكدفعه ديدم داري ميشيني كلي تعجب

 

 كردم چه روز خوبي بو دديگه چه كاري بلدي اي بلا رو كن



موضوع :

10 مهر 1390 توسط مامان هلیا



سلام ماماني

 

امروز من با موبايل حرف ميزدم بعد كه تموم شدگوشي رو ازم گرفتي

 گذاشتي در گوشت و مگفتي الو الو

كلي تعجب كردم الهي قربونت برم



موضوع :

چهارشنبه 6 مهر 1390 توسط مامان هلیا



دوازده ماهگیت مبارک فرشته مامانی

 

 



موضوع :

3 مهر 1390 توسط مامان هلیا



اولین سینما

سلام مامانی

 امروز برای اولین بار با هم رفتیم سینما خیلی تعجب کرده بودی از چشات معلوم بود پرده بزرگ سینما با

  چه کیفی داشت

اسم فیلم ورود اقایون ممنوع  سینما سپاهان ده دقیقه نگذشته بود که حوصلت سر رفت و میخواستی

 تاتی کنی آخه دختر سینما جای تاتی رفتنه

 

گریه کردی مجبور شدم بلندت کنم تا اخر فیلم تو رو تاتی بردم



موضوع :

27 شهريور 1390 توسط مامان هلیا



این روزا ماشاالله میکنی از ترس یه نقطه خیره میشی تمرکز میگیری که نیفتی

 

الهی قربون دخمل گلم برم



موضوع :

سه شنبه 15 شهريور 1390 توسط مامان هلیا



صفحه قبل 1 2 صفحه بعد