هلیاهلیا16 سالگیت مبارک

هلیا آوای زندگی

بدون عنوان

1391/6/20 3:05
نویسنده : مامان هلیا
251 بازدید
اشتراک گذاری

ماماني امروز چهارمين روزيه كه از شير خبري نيست اخه غذا نمي خوردي فقط شير مي خوردي

 داشتم اذيت مي شدم تصميم گرفتم از شير بگيرمت تا يه كم جون بگيري

 اين روزها خيلي بهونه ميگيري  كنارم مظلومانه ميشيني و صدام ميزني مامان و بغض ميكني

 موقعه خواب حسابي نشكولم ميگيري و بي رحمانه با پشت دست شليك ميكني تو صورتم

 اخه ماماني چه گناهي كرده سه ساله كه از من تغذيه ميكني بلاخره بايد يه

جوني داشته باشم بزرگت كنم ،عروست كنم 

 اگه اذيتم كني پير ميشم با عصا ميام عروسيت بعد خجالت ميكشييا

امروز صبح از خواب بيدار شدي شروع به گريه كردن كردي شير پاكتي بهت دادم نشستي روي پامو

 مظلومانه شروع به خوردن كردي دستمو گرفتي كشيدي روي سرت

يعني نازم كن مثل همون روزايي كه شير ميخوردي

 بغض كردم خواستم بهت شير بدم ولي جلو خودمو گرفتم بلاخره اين روزها بايد بگذره

 خدايا بخاطر اين نعمت بسيار بزرگ يك دنيا ممنون و سپاس گذارتم

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (1)

مامان پوريا پهلووون كوچولو
20 شهریور 91 10:58
پوريا ميگه چقدر ديگه ميخواي شير بخوري تو كه زورت از من بيشتر شده و جاي نشگونت رو ي بازوم مونده باشه واسه يوقت ديگه كه تنها ديدمت