بدون عنوان
صدای امدنت اون شب تا صبح از ذوق خوابم نبرد صبح ساعت 5 با بابایی بلند شدیم رفتیم بیمارستان ساعت 5/8 دکتر اومد بابایی وخاله فاطمه منو راهی زایشگاه کردند فقط اشک میریختم تا دکترو دیدم بغضم ترکید بلند گریه میکردم تمام پرستارها جمع شدند که چه اتفاقی افتاده دلداریم میدادند منم بهشون میگفتم دعا کنید بچم سالم به دنیا بیا دکتر باهام خیلی حرف زد ارومم کرد در حالی که بیهوش کننده رو زد زیر لب گفتم السلام علیک یا امام رضا خودمو رسوندم پا پنجره فولاد تو رو سپردم به امام رضا دیگه هیچی نفهمیدم . یه صداههایی به گوشم میرسید متوجه نمی شدم بیشتر دقت کردم خیلی مبهم بود چشمو باز کردم خیلی تار میدیدم چشامو بستم با خودم گفتم یعنی نینی به...
نویسنده :
مامان هلیا
12:16





