هلیاهلیا، تا این لحظه: 16 سال و 1 روز سن داره

هلیا آوای زندگی

بدون عنوان

صدای امدنت اون شب تا صبح از ذوق خوابم نبرد صبح ساعت 5 با بابایی بلند شدیم رفتیم بیمارستان ساعت 5/8 دکتر اومد بابایی وخاله فاطمه منو راهی زایشگاه کردند فقط اشک میریختم  تا دکترو دیدم بغضم ترکید بلند گریه میکردم تمام پرستارها جمع شدند که چه اتفاقی افتاده دلداریم میدادند منم بهشون میگفتم دعا کنید بچم سالم به دنیا بیا دکتر باهام خیلی حرف زد ارومم کرد در حالی که بیهوش کننده رو زد زیر لب گفتم السلام علیک یا امام رضا خودمو رسوندم پا پنجره فولاد تو رو سپردم به امام رضا دیگه هیچی نفهمیدم . یه صداههایی به گوشم میرسید متوجه نمی شدم بیشتر دقت کردم خیلی مبهم بود چشمو باز کردم خیلی تار میدیدم چشامو بستم با خودم گفتم یعنی نینی به...
9 تير 1390

بدون عنوان

سلام مامانی امروز نه ماهه شدی دخمل نازم نه ماهگیت مبارک شاه توت مامانی می دونی چیز تازه  چی یاد گرفتی تا دیروز موقعه ای که اشاره می کردم گربه اونجاست به انگشتم نگاه می کردی ولی امروز راست انگشتمو نگاه می کردی تا به گربه برسی   ...
3 تير 1390

بدون عنوان

سلام دخمل نازم خوبی؟ امروز صبح من خواب بودم تو با اون دستای کوچولوت  می کشیدی رو صورتم و برای اولین بار می گفتی د د بلند شدم بغلت کردم و محکم بوست کردم الهی من قربون دخمل نازم برم که منو از خواب بیدار میکنه ...
29 خرداد 1390

بدون عنوان

عروسک خوشکل من قرمز پوشیده تو رخت خواب مخمل آبی خوابیده مامان یه روز رفته بازار اونو خریده عروسک من چشاتو وا کن وقتی که شب شد اونوقت لالا کن ...
29 خرداد 1390